تصمیم کبری

خوب منم شاید به نوعی تصمیمم رو گرفتم...دیگه من بعد از این خیلی کمتر میام اینجا. البته اگه با اومدن نازخانوم وقت کنم حتما بهتون سر میزنم..اما تصمیم گرفتم که دیگه خیلی ننویسم، اینجا البته. خاطرات نازخانوم رو نوشتن خیلی مزه میده. چون حتی الان یه سری چیزا که تو ماههای اول بودم یادم رفته وقتی میخونمشون یادم میاد که چی به چی بوده و خیلی خوشحال میشم.

بالطبع عکسای نازخانوم در وبش گذاشته نخواهد شد...و شاید چند عکس واسه یه سری دوستای خیلی نزدیکم اینجا با پسورد بزارم که پسورد جدید متعاقبا بهشون داده خواهد شد.

امروز شنیدم که فیس بوک تو ایران فیلتر شده...بابا به من فحش ندید...من چکاره بیدم به قول این آقاهه که اسمش یادم رفته..!!!

انت خا با ت ای ران هم نوش جون همگی...من عهد بسته بودم که اگه خ ا تمی اومد تا واشنگتن برم و بهش رای بدم...که اونم پرید...!! ایشالله هر کی میاد مردم لذتشو ببرن... مدتهاست که نه از ایران نه از اخبارش نه از سیاستش خبری ندارم...گویی دیگر کشور من نیس...!!! امیدوارم یه روز احساس بهتری نسبت به کشورم داشته باشم. ایشالله ملت شریف ایران هم عاقبت به خیر بشن. این مادر ما هم بازنشسته بشه دیگه بار و کوچشون رو جمع کنن بیان اینور ... خداییش دیگه چیزی نیس که من از خدا بخوام..جز اینکه بتونم هر چند سال یه باری برم استرازبورگ...اونجا شارژ بشم و برگردم سر خونه زندگیم...

عزیز دلم زودتر بیا که منتظرتیم.

  
نویسنده : پافیلی ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳۸۸


بازگشت

تقریبا 2 هفته ای میشه که از امتحانا فارغ شدم..هنوز چند روزی سر کار میرم..چون پول گرفته بودم باید کارها رو تحویل میدادم...اما دلیل نیومدنم به اینجا چیز دیگه ای هست....جدیدا از هر چی کامیونیتی نت ورکینگ بدم اومده....حساب ارکات و فیس بوکم رو هم نابود کردم...همه چیز به چشمم خاله زنکی میومد...در هر صورت من که زیاد فیس بوک باز هم نبودم...اما هر دفه هم سراغش میرفتم میدیدم یه مشته آدم واسه یه مشته دیگه ادم یه سری خزعبلات نوشتن...و همه هم خیالشون راحته که دست طرف بهش نمیرسه..واسه همین حرفایی که نمیتونن رودررو به هم بزنن از این طریق میگن...هیچ فرقی با زمانی که زنا کنار در خونه هاشون مینشستن و تخمه میشکوندن و خبرچینی میکردن نداره...فقط اینکه الان مردا هم بازی هستند. به جای اینکه طرف گوشی تلفن دستش بگیره و به همه اختر و اقدس خبر بده که داریم میریم مسافرت یه کلمه تو فیس بوک مینویسن که فلانی ایز این پاریس...یعنی اینکه ای ملت بدونین من دارم چیکار میکنم...یه جواریی حس خودمطرح کردن..یا اینکه سریع عکس میزارن که بدونین ما اینجا رو هم رفتیم..خاله زنک بازی اینترنتی...یا اینکه تپ وتپ کوییز های مسخره میدن و تورو هم دعوت میکننن..جالبه همین آدما اگه بهشون بگی یه کاری برات بکنن میگن نه..آخه میدونی چیه استادم خفتم کرده...سرم شلوغه..به خدا نمیتونم...ال و بل..اما 24 ساعته افتادن پای فیس بوک و دارن دید میزنن که زندگی بقیه چه خبره و کی کجا رفته و چیکار کرده...منم دیدم وقتی عضو هستی هی یکی ادت میکنه...اگه جواب ندی زشته..از اون طرف هم من اصلا سر نمیزدم به اکانتم...گفتم چه کاریه...بهتره نابودش کنم که دیگه نه کسی منو پیدا کنه نه اینکه بیان تو زندگیم سرک بکشن...بعدشم چون وقتی عضو هستی فکر میکنن میشینی حساب همه رو نگاه میکنی و هی ازت میپرسن دیدی فلانی تو فیس بوک چی گذاشته بود یا چی نوشته بود....منم هی میگفتم نه..چیکار کرده بود..اونوقت طرف فکر میکردم دارم دروغ میگم...خلاصه اینکه دیدم اصلح آن است که از شر حساب مذکور راحت بشم...این از این....

امتحانا هم به خوبی و بهتر از ترم پیش پشت سر گذاشته شد..و چقدر از این ترم لذت بردم...هم کوتاهتر بود و هم آسونتر..چون دیگه افتاده بودم تو سیستم...خیلی حال داد...درسته امتحان دادن سخته اما وقتی نتیجه اشو میبینی واقعا خستگی آدم در میره...مخصوصا که حسابی سنگین هم شده باشی...

همه این سریال لاست رو دیدن و تموم شد اما منو دوکی تازه دانلود کردیم و نشستیم به دیدن..الحق راسته که میگن سریال دیدن کار ابلهان است...همه زندگی ادم رو تباه میکنه...اونم وقتی همه قسمت ها رو باهم داشته باشی...دیگه دلت نمیاد قطعش کنی..هی میگی حالا فقط یه قسمت دیگه...گاهی شده که شبا تا 3-4 نشستیم به هوای فقط یه قسمت دیگه...خلاصه زندگی ای شده...!!

در مورد اینکه دوباره تو وبلاگم بنویسم یانه شک دارم...یه سریاتون که آدرس وبلاگ بیبی رو دارین...شاید دیگه فقط اونجا و برای بیبی بنویسم. هنوز نمیدونم.

  
نویسنده : پافیلی ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸